دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

این پست رو در جواب ژوکر گذشتم:

 

امشب اتفاقی از اون شبایی نیست که دلت می خواد از درد بی دردی سرت و بکوبنی تو دیوار؟! امشبت مثل اون شبای دلهره ی کارنامست یا مثل ششبایی که فرداش می خوای بری پیش دکتر ارتودنست. امشب از اون شبای بی خواب ای که همش مجبورت می کنه به گناهی که مرتکب نشدی فکر کنی یا اینکه فکر کنی کاری که انجام دادی گناه بوده. امشب اصلا زود نمی گذره_ آخه یکی گفته بود زود می گذره_ ولی زود نمی گذره اول دیوونت می کنه بعد می گذره. تحویلش نگیر! محلش نکن!Chris du Burg بذارNatasha dance اره بذار و بذار صدای اون مثل لالایی آروم آروم خوابت کنه رفیق!

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

 سلام می کنم،

روزهاست که از روزگار من گذشته است

سلام می کنم به روز،

به آفتاب

در آسمان بی ستاره، بی مهتاب

سلام می کنم

دلم گرفته است!

خورشید من در آسمانی نیست

سلام می کنم،

 اما، روزهاست که از روزگار من گذشته است

 

*****

سلام می کنم

بهار، بهار

درخت من بی شکوفه مانده است

سلام می کنم ولی، ز روزگار من روزهاست گذشته است

 

*****

 

شب است و آسمان من چو روز بی ستاره بی ماه مانده است

سلام می کنم

باز سلام به روز

روزهاست که از روزگار من گذشته است

 

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387

بزرگ شدم.

خیلی وقت است بزرگ شده ام .

دارم به دانشگاه می روم.

اما این چند روز هر بار که در راه رو دانشگاه قدم می گذارم به یاد دوران مهد کودکم می افتم .

به یاد بچگی های آن دوران !

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387

_ چی بخرم؟

_ هیچی برو بعداً می گم.

_ نه بگو!

_ بلندگو استریو واسه خونت!!   _استریو؟      _آره!!

لبخند می زند و در را می بندد.

همه این حرف ها را بعد از این زدند که او صدای ضبط را بلند می کند و بعد می ایستد و پیاده می شود. این  یکی با خودش فکر کرد  چقدر به صدای بلند علاقه دارد! چیزی به فکرش رسید و قبل از اینکه او پیاده شود گفت: واسه خودت یه استریو بخر.

.....

.....

این یکی دوباره با خودش فکر می کند:

خود عصبانیش می گوید: دیگه حرف نمی زنم!

خود بی خیال پاسخ داد: ول کن بابا! اهمیت نداره! چرا به این چیزا فکر می کنی!

نگران می شود. اما باز خود بی خیال لبخند می زند و هم او به دادش می رسد. بخند تبدیل به خنده می شود و خود خوشحال می گوید: از خودم خوشم اومد!

و فراموش می کند و در آهنگ ترانه غرق می شود و دوباره اسمی در ذهنش نقش می بندد. اسمی ناواضح  که حقیقت دارد اما نقش را پاک می کند و دوباره به سراغ خود بی خیال می رود.!!

و من می گویم که چقدر در این متن از علامت تعجب استفاده کردم.

« برگرفته از ذهن خلاق خودم! _به قول یکی از دوستان داززززززززز_»