بالاخره شنبه بعد از عمری برای انتخاب واحد به دانشگاه رفتم. برای برگشتن باید از اتوبوس واحد استفاده می کردیم. با مهسا(یار غار) سوار شدیم ولی اتوبوس خیلی شلوغ بود ما دم در ایستادیم و در هر ایستگاهی چند نفر پیاده می شدند و ما یک پله یک پله بالا رفتیم. تا بلاخره به کنار نجره رسیدیم. با خودم فکر کردم اگر بخواهیم تا آخر خط اتوبوس بروی احتمالاً به ته اتوبوس هم می رسیم. ولی تا آخر خط نرفتیم و وقتی پیاده شدیم به مهسا گفتم: گلی ترقی داستانی دارد به نام اتوبوس شمیران احتمالاً من هم تا آخر ترم داستانی می نویسم به نام اتوبوس سنگ شیر.
![]() |
![]() |
![]() |
چندی پیش برای مرور خاطرات قدیم سری به دفتر خاطراتم زدم. جایی در دفترم مورخ پنج شنبه 5 اسفند ماه 83 ساعت 12 و 15 دقیقه نوشته بودم « الان تست زبان داشتیم. من برگه ام را دادم و بقیه بچه ها تو کلاس می چرخند و من دارم به طیبه تقلب می دم!!!!!!!!»

سال آخر دبیرستان درس بسیار بسیار سخت و مزخ.....داشتیم به نام درس شبکه که به علت سختی مبرم آن دبیر مربوطه _دبیر مربوطه همان دبیر محبوب خانم رضایی می باشد_ لطف می نموده و هر هفته از این درس ملعون که در هفته یک روز در روزهای پنجشنبه و به مدت 8 ساعت کلاس هایش برگزار می شد یک تست صحیحی از ما می گرفتند که باز هم با حجم کمی که از کتاب انتخاب می شد و علارغم همه مطالعات ما و همه تقلب ها باز هم هیچ بنی بشری از یک کلاس 38 نفره موفق به اخذ نمره کامل نمی شد _ و واقعاً جای بسی افسوس بود _. 
آخرین تستی که از همین درس شبکه_اسمش رو نیار_ داشتیم هر دو گروه را به داخل سالن اجتماعات بردند و بین هر نفر دو تا فاصله گذاشتند و سه تفنگدار را _ همان طور که قبلاً اشاره شده من و مهسا و مینا _ را از آن جا که سابقه درخشانی داشتیم در ردیف جلو نشاندند. مینا ردیف جلو گوشه دیوار مهسا پشت سرش و من هم پیش مهسا البته با دو صندلی بین مان. دبیران محترم دو گروه هم_ما برای درس های تخصصی دو گروه می شدم_ کنار ما بین ردیف های 4 و 5 نشستند. با این حال ما باز هم به کار خود ادامه دادیم سؤال ها را تا آن جا که بلد بودیم نوشتیم و سؤال هایی را که بلد نبودیم از هم می پرسیدیم. بماند که سؤال هایی هم بود که کلاً بلد نبودیم. در همین اثنا مینا که جلو نشسته بود جواب سؤالی را روی برگه ای نوشت و بی خبر از این که مهسا کیفش را به صندلی وی(مینا) آویزان کرده دستش را به عقب دراز کرد و برگه را انداخت تا به خیال خودش مهسا آن را بردارد. ولی برگه بین کیف مهسا و صندلی مینا گیر کرده بود و حالا دِ بگرد دنبال برگه مهسا و مینا درگیر برگه بودند و من از خنده روده بر!!!

سرم را گذاشته بودم روی دسته صندلی و بی صدا می خندیدم که مهسا برگشت و من را نگاه کرده و وقتی صورت پر خنده من را دید با صدای بلند زد زیر خنده و خانم رضایی هم صداش بلند شد که « نجفی ، نظری ،بیات برگه هاتون رو بدید » ما هم که دیگه به وخامت اوضاع پی بردیم بی هیچ حرفی مثل بچه مؤدبا _و البته با صورت های پر از خنده _ برگه ها یمان را دادیم و از سالن آمدیم بیرون هنوز در سالن را نبسته بودیم که باز سه تایی این بار با قهقهه شروع به خندیدن کردیم.
مجموعاً من سر کلاس خانم رضایی چندان شانسی نداشتم در واقع اسمم بد دررفت. چون سر یکی از تست هایی که اول سال این بار از درس سخت افزار گرفت من و مهسا پیش هم نشسته بودیم و سرمان توی برگه های خودمان بود یعنی من اصلاً کاری با کسی نداشتم که دبیر محبوب باز صداش بلند شد که خانم نجفی سرت تو برگه خودت باشه و من و مهسا بعد از این حرف 5 دقیقه به هم نگاه کردیم که یعنی چی؟!!!!!!!!!!
کلاس های دانشگاه قرار بود از اول بهمن شروع شود. ولی متأسفانه یا به قولی Unfortunately به علت برودت هوا (همدان رکورد دار سرما بود) و تعطیلی دانشگاه و به تعویق افتادن تاریخ امتحانات گویا قرار شده که کلاس ها از بیستم شروع شود. این چند روز هم هر چقدر با دانشگاه تماس می گیرم تا از تاریخ انتخاب واحد با خبر شوم جواب نمی دهند و من هم کلاً بی خیال شدم و گفتم«هر چه پیش آید خوش آید» که البته ربط چندانی هم نداشت!!!!!!!!!!!!!!
به هر حال فکر کردم که پارسال این موقع چه می کردم و یاد دوران مدرسه افتادم که توی کوچه های شکریه با مهسا قدم زنان برمی گشتیم و وقتی به زمین می خوردم خودم - بیش تر از مهسا – این قدر می خندیدم که دیگه توانایی بلند شدن نداشتم(همان طور که پیش تر نیز متذکر شدم برای جلو گیری از به کار بردن الفاظ گفت و گوی روزانه بسی تلاش می کنم ولی در برخی موارد کار ساز نیست و زبان عامیانه را ترجیح می دهیم ببخشید بابت نگارش پرغلط). یادم اومد که با مهسا و مینا موقع ردشدن از شکریه سه تایی همزمان پاهایمان را گذاشتیم روی جوب پر از برف و هر سه تا زانو تو برف رفتیم من هم نمی تونستم دیگه از اون جا بیام بیرون.پارسال این موقع دلهره کارنامه ها را می زدیم و من هم که سال آخر این قدر درگیر کلاس کنکور و تست زدن شدم که اصلاً به درس های عمومی نگاه نمی کردم و از درس های تخصصی هم سردر نمی آوردم . آن روزها رفتند!!!.......... کلاس های بسته ها (مخفف بسته های نرم افزاری)و چندرسانه ای (مخ نرم افزارهای چندرسانه ای – Multi media Soft ware)خانم رضایی که از آن جایی که دبیر محترم هم خودش چیزی از درس سردر نمی آورد و حتی در برخی مواقع اشکالتشان را این بنده زادگان حقیر برطرف می نمودند و ما نیز که دریافته بودیم از این کلاس چیزی به درد بخوری نخواهیم آموخت و اگر خودمان در منزل به بررسی کتاب بپردازیم بیش تر به نفعمان می شود در طول کلاس ( و شاید در عرضش هم) از لحظات با هم بودن استفاده نموده و به گفت و گو و خنده می پرداختیم و به جای کار بر روی فایل های صوتی با headset به ترانه های چاوشی ، هاکان و حمیدرضا علی رضا گوش فرا می سپردیم و حتی در مواقعی (این یکی بیش تر در مورد مهسا صدق می کرد) چرت کوتاهی نیز می زدیم. ولی با این حال باز هم آخر ترم ما سه تن (به قولی سه تفنگ دار _ آخه هر تست کنسل کردن و شلوغ کاری و بزن بکوبی که اتفاق می افتاد ما سه تا یه سرش بودیم!_) بهترین پروژه را ارائه می دادیم.
و کلاس های سخت افزار و شبکه که باز هم توسط دبیر محبوب خانم رضایی تدریس می شد و این بار نه سر کلاس و نه در منزل چیزی از ان سر درنمی آوردیم و برای امتحان و تست استثناً به حفظ کردن آن ها می پرداختیم(آخه من همیشه سعی کردم مفهومی بخونم وهیچ وقت از دروس حفظی نمره خوبی نگرفتم)بگذریم از تقلب های درجه یکی که سر جلسه مرتکب می شدیم که قصه مفصلی دارد و شاید وقتی دیگر و جایی دیگر و در پستی دیگر اگر خدا خواهان بود می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این 5 ماه رو کاملاً به بطالت گذروندم و سرم رو با کلاس زبان همیشگی گرم کردم و جدیدنا کلاس ایروبیک هم بهش اضافه شده. گاهی ناجور احساس دل مردگی می کنم و باز هم هاکان و چاوشی 85 رو گوش می دم و حس عجیبی پیدا می کنم که آشناست ولی نمی دونم قبلاً کجا حسش کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این پست خیلی طولانی شد ...........
تا بعد



